close
تبلیغات در اینترنت
داستان
نویسنده : مهرداد
تاریخ : جمعه 15 خرداد 1394
نظرات

فصل 7 : پایان

 

الان نزديک به ۵سال همديگرو ميشناسيم
باهم کم و بيش با هم در تماسيم گاهی اون به من اس ام اس ميده و من جواب ميدم گاهی هم من
يه روز درباره مشتری مداری شنيدم که خيلی تاثير داره به مناسبت های مختلف به مشتريانتون اس ام
اسی بديد از حالشون خبر بگيريد و ...
اين کار باعث ميشه مشتريان به شما وفادار بمونن

تعداد بازدید از این مطلب: 30
موضوعات مرتبط: داستان ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 14


نویسنده : مهرداد
تاریخ : یکشنبه 10 خرداد 1394
نظرات

فصل ۶ : شک

نزديکه ۴ ماه با آرزو آشنا شد م علاوه بر سليقم ، به خوب بودنم ، به اينکه رفتارم درسته و خلاصه به
همه چيم شک کردم
فکر کنم محمد راست ميگفت به قولی رفتارم براشون اُملانس
آرزو شبيه اون چيزی نبود که فکرشو ميکردم بيشتر از اينکه با دخترا باشه با پسرا بود
ارزو ازاون دست از دخترايی که به پسرا به عنوان نبردبان استفاده ميکنه و اگه پسری ازش خوشش بياد
به عنوان سرگرمی سرکارش ميزاره
ديگه حال و حوصله سابق رو نداشتم يه دو جلسه ای هم سر کلاس نرفتم
يه روز تو دانشگاه بودم و آرزو رو ديدم...

تعداد بازدید از این مطلب: 21
موضوعات مرتبط: داستان ,
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4


نویسنده : مهرداد
تاریخ : یکشنبه 10 خرداد 1394
نظرات

فصل ۵ :تنگه واشی

 

بعد از کلاس دوست ارزو، هانيه اومد گفت بچه ها شما شمارتونو بديد که هماهنگ کنيم
من : شمارمونو ارزو داره که وسط حرفم
محمد:بزن تو گوشی.......... ٠٩
هيچکدوم به حرفم گوش ندادن
۴شنبه محمد خبر داد روز بعد ۶صبح بايد ميدون صنعت باشيم .....


۵شنبه

تعداد بازدید از این مطلب: 36
موضوعات مرتبط: داستان ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : مهرداد
تاریخ : پنجشنبه 07 خرداد 1394
نظرات

فصل ۴ : خطا

يه چند هفته ای ميشه سر کلاس مدار رفتم با ارزو سلام عليک پيدا کردم هنوز روم نشده بهش بگم
دوستش دارم
يه روز تو محوطه دانشگاه بوديم با محمد داشتيم حرف ميزديم حرف از آرزو شد که با دوباره با چند تا
از پسرای دانشگاه گرم گرفته بود من يکم اذيت ميشدم وقتی ميديدم ارزو داره با چند نفر اينجوری گرم
ميگيره محمد هم اينو ميدونست شروع کرد اذيت کردن من
محمد: تو که عرضه حرف زدن نداری غلط ميکنی عاشق ميشی
من: محمد دهنتو ببند،راستش دو دل شدم ميترسم
محمد:از آرزو ميترسی؟
من:ميترسم شبيه تو بدبخت شم عين سگ ازش بترسم
محمد: بمير بابا
من:اصلا همين الان ميرم باهاش ميحرفم
محمد:هرکی نره ...!
ديدم سرش خلوت شد پاشدم رفتم سمتش

تعداد بازدید از این مطلب: 32
موضوعات مرتبط: داستان ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : مهرداد
تاریخ : پنجشنبه 07 خرداد 1394
نظرات

فصل ٣ : شروع

لا مصب هر چی فکر کردم نفهميدم چطور سر صحبت رو باز کنم تا اينکه استاد چند دقيقه استراحت داد
، ديدم داره با چند تا از همکلاسياش صحبت ميکنه و بحث گرمه منم رفتم تو بحث خواستم تز بدم يه
جمله دری وری گفتم ديدم اونا دارن يه جوری نگاه ميکنن! خدا خدا ميکردم محمد بياد نجاتم بده که اون
احمق داشت مخ دختر بقليش رو ميزد يه ذره من و من کردم استاد اومد تو کلاس منم تريپ برداشتم گفتم
بعد از کلاس ادامه ميديم حرف رو ، ديدم دارن بازم يه جوری نگاه ميکنن، ديگه باور شد يه چيزيم
هست.
رفتم سرجام نشستم به محمد گفتم مرتيکه خر تو مگه دوست دختر نداری مگه تو همين دانشگاه خراب
شده خودمون نيست ؟ تو هم که خداروشکر با جنم مثل سگ ازش ميترسی پس چرا ميری رو مخ يه
دختر ديگه ؟ خودت تنت ميخاره ها!
محمد : مِنومن اصلا به توچه دوست دارم
راستی محمد قيافم عجق وجقه ؟

تعداد بازدید از این مطلب: 31
موضوعات مرتبط: داستان ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : مهرداد
تاریخ : پنجشنبه 07 خرداد 1394
نظرات

فصل ٢ : دومين ديدار

تازه يادم افتاد که دوشنبه بعد تعطيله خورد تو حالم خيلی دلم ميخواست سريع تر ببينمش
دوشنبه بعدش هم بين دوتعطيلی تعطيل شد وای خدای من چرا نمياد يه دوشنبه
دو هفته برام ٢ماه گذشت
بلاخره دوشنبه شد ، با محمد هماهنگ کرديم با هم رفتيم دانشگاه .
محمد با ناراحتی : بازم اين دوشنبه ها شروع شد تو اين دو هفته کلی حال کرديما من فقط با سر تاييد
ميکردم و محمد اصلا خبر نداشت اين چند وقت برام يه عمر گذشت و به کل قضيه دختره رو يادش رفته
بود .
سر کلاس :
از اونجايی که من قبلا اين واحد رو پاس کرده بودم و استادش رو ميشناختم خيالم راحت بود ولی باز يه
استرسی تو وجودم بود همش پامو تکون ميدادم محمد يکم چپ چپ نگام کرد و گفت : چه مرگته آرش!

تعداد بازدید از این مطلب: 26
موضوعات مرتبط: داستان ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


نویسنده : مهرداد
تاریخ : پنجشنبه 07 خرداد 1394
نظرات

بسمه تعالی

فصل ١ : فرهنگ دانشجويی

 

يه بعد از ظهر من و دوستم محمد داشتيم از دانشگاه بر ميگشتيم يعنی تازه از درب دانشگاه خارج شده
بوديم


**يک لحظه صبر کنيد ! خودمو معرفی نکردم من : آرش ٢١ ساله ترم ٣ برق - الکترونيک هستم
محمد : هم دانشگاهی و بهترين دوستم اون هم رشته برق – الکترونيک ترم سوم***
خب داشتيم ميرفتيم نمی دونم چی شد...


تعداد بازدید از این مطلب: 29
موضوعات مرتبط: داستان ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5



عضو شوید


نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود