close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه ، داستان عاشقانه، فرهنگ دانشجویی
نویسنده : مهرداد
تاریخ : پنجشنبه 07 خرداد 1394
نظرات

 

 

 

فصل ١ : فرهنگ دانشجويی

 

يه بعد از ظهر من و دوستم محمد داشتيم از دانشگاه بر ميگشتيم يعنی تازه از درب دانشگاه خارج شده
بوديم


**يک لحظه صبر کنيد ! خودمو معرفی نکردم من : آرش ٢١ ساله ترم ٣ برق - الکترونيک هستم
محمد : هم دانشگاهی و بهترين دوستم اون هم رشته برق – الکترونيک ترم سوم***
خب داشتيم ميرفتيم نمی دونم چی شد تف کردم زمين (البته با رعايت اصول بهداشتی که خيلی تابلو نباشه
و کسی نبينه) از کنارمون يه دختره به دوستش گفت واقعا که مثلا دانشجوهستند منو ميگی خودمو اماده
کردم با اعتماد به نفس خاصی رو کنم بهش بگم بابا فرهنگ دانشجويی ، اخلاق !
خب سرم رو بلند کردم گفتم : ببخشيد و نگاهم قفل شد تا اينکه محمد اومد کمکم و يه تنه ريز زد
بهم و گفت نخوريش (با خنده)!
من : جان ؟!
محمد : با سر به دختره اشاره کرد
من: هنوز يکم تو هپروت بودم گفتم ميشناسيش ؟
محمد : مگه من دفتر آمارم !
من : فقط محمد رو نگاه کردم
محمد : شناختن که نه ولی دوشنبه ها مياد سر کلاس مدار
من : ااا ! خب منم اون کلاس رو ميام که !
محمد : تو که ترم قبل پاس کردی منه بدبخت افتادم
من : ميگم هستم بگو چشم (با شوخی گفتم و يه نگاه به دختره که حالا از ما دور شده بود کردم)
محمد : نامرد من بهت ميگم بيا ميگی وقت ندارم حالا! خيلی بيشوری
من : کثافت دارم برا تو ميام اون بهانس
محمد : آره جون عمه ات

تعداد بازدید از این مطلب: 28
موضوعات مرتبط: داستان ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


عضو شوید


نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود