close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه ، داستان عاشقانه، فرهنگ دانشجویی ، بخش 3: شروع
نویسنده : مهرداد
تاریخ : پنجشنبه 07 خرداد 1394
نظرات

 

لا مصب هر چی فکر کردم نفهميدم چطور سر صحبت رو باز کنم تا اينکه استاد چند دقيقه استراحت داد
، ديدم داره با چند تا از همکلاسياش صحبت ميکنه و بحث گرمه منم رفتم تو بحث خواستم تز بدم يه
جمله دری وری گفتم ديدم اونا دارن يه جوری نگاه ميکنن! خدا خدا ميکردم محمد بياد نجاتم بده که اون
احمق داشت مخ دختر بقليش رو ميزد يه ذره من و من کردم استاد اومد تو کلاس منم تريپ برداشتم گفتم
بعد از کلاس ادامه ميديم حرف رو ، ديدم دارن بازم يه جوری نگاه ميکنن، ديگه باور شد يه چيزيم
هست.
رفتم سرجام نشستم به محمد گفتم مرتيکه خر تو مگه دوست دختر نداری مگه تو همين دانشگاه خراب
شده خودمون نيست ؟ تو هم که خداروشکر با جنم مثل سگ ازش ميترسی پس چرا ميری رو مخ يه
دختر ديگه ؟ خودت تنت ميخاره ها!
محمد : مِنومن اصلا به توچه دوست دارم
راستی محمد قيافم عجق وجقه ؟
محمد : تو کی درست بودی که حالا باشی

من :هه تو خوبی! خره دارم باهات جدی حرف ميزنم
محمد : چطور مگه ؟
استاد : ته کلاس !؟ اگه موضوع جالبيه خوشحال ميشم منم بشنوم.
من : نه استاد اشکال درسی بود رفع شد
استاد يه نگاه کرد ، گفتم الانه که بگه خر خودتی بچه جون که نگفت.
………………
کلاس تموم شد و تنها فايده اش چند کلمه حرف زدن باهاش بود
محمد : چی داشتی ميگفتی استاد گير داد ؟
من : هيچی بابا ! گفتم قيافم عجق وجقه يا نه
محمد : شبيه هميشه ای
من : نمی دونم چرا سر کلاس وقتی حرف زدم باهاشون يه جوری نگاهم ميکردن
محمد: اُسگلی ؟ هيچکی تورو نميشناسه رفتی يهو وسط حرفشون ؟!
من : هِههم! فک کنم برا اولين بار يه حرف درست زدی
محمد : ببند دهنتو

من (خنديدم)
محمد : آرش ! خودمونيم يه چی بگم ناراحت نميشی؟
من : بگو
اون دختره به دردت نميخوره محمد گفت و من در جوابش گفتم چرا ؟
محمد : چطور بگم اِم فک کنم اعتقادی بهم نمی خوريد
شرو ور نگو اعتقاداتم به خودم مربوطه چه ربطی به اين قضيه داره من گفتم و محمد در جوابم گفت :
بابا اه خُب اُملی ديگه يه بار با يه دختر بری بيرون دستشو نگيری بار دوم ديگه باهات بيرون نمياد
-برو بابا اينا همش چرت و پرته هووووو دارم با تو حرف ميزنم مرتيکه هيز، اوه محمد، محمد سارا
اومد ببينتت گردنتو ميزنه.
سلام سارا خانوم
سلام آرش
من : محمد فعلا من ميرم کاری نداری ؟
محمد : از اول هم نداشتم
محمد : راستی اون همکلاسيت که داشتی باهاش حرف ميزدی اسمش چی بود ؟
محمد (يکم رنگش پريد):احمد بود ديگه برو خداحافظ آرش

تعداد بازدید از این مطلب: 30
موضوعات مرتبط: داستان ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


عضو شوید


نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود