close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه ، داستان عاشقانه، فرهنگ دانشجویی ، بخش 4: خطا
نویسنده : مهرداد
تاریخ : پنجشنبه 07 خرداد 1394
نظرات

يه چند هفته ای ميشه سر کلاس مدار رفتم با ارزو سلام عليک پيدا کردم هنوز روم نشده بهش بگم
دوستش دارم
يه روز تو محوطه دانشگاه بوديم با محمد داشتيم حرف ميزديم حرف از آرزو شد که با دوباره با چند تا
از پسرای دانشگاه گرم گرفته بود من يکم اذيت ميشدم وقتی ميديدم ارزو داره با چند نفر اينجوری گرم
ميگيره محمد هم اينو ميدونست شروع کرد اذيت کردن من
محمد: تو که عرضه حرف زدن نداری غلط ميکنی عاشق ميشی
من: محمد دهنتو ببند،راستش دو دل شدم ميترسم
محمد:از آرزو ميترسی؟
من:ميترسم شبيه تو بدبخت شم عين سگ ازش بترسم
محمد: بمير بابا
من:اصلا همين الان ميرم باهاش ميحرفم
محمد:هرکی نره ...!
ديدم سرش خلوت شد پاشدم رفتم سمتشديدم داره ميرم اروم صداش کردم برگشت سمتم دست و پام
داشت ميلرزيد فکرم کار نميکرد يه موضوع الکی باز کردم وسط حرف بود که
من:ارزو يه سوال دوست پسر داری؟
خنده رو لب ارزو خشک شد اونجا بود فهميدم سوتی دادم
ببخشيد اصلا منظور اونی نبود که فکر کردی فقط ميخواستم بدونم سوتی ندم
آرزو: با فاميلی صدام کرد و گفت الان يه خورده عجله داره و رفت
برگشتم محمد و ديدم که هنوز باورش نميشه من رفتم جلو و صحبت کردم اومد پيشش
محمد:زدی مخشو ؟ا شمارشو گرفتی؟
من: محمد خراب کردم
محمد: خاک تو سر بی عرضت اين همه امل و ممل دوره برش دارن ميررن رو مخش اون وقت توی
اسگل،خاک تو سرت
از اون روز بعد ارزو فاصلشو با من حفظ ميکر من ٢راه داشتم يکی اينکه برم اصل مطلبو بگم دوم فعلا
ذهنشو از اون حرف دور کنم که اين باعث ميشد حرف اصليم فعلا پيش خودم بمونه راه دوم مناسب تر
رسيد حالا چجوری سرحرفو باز کنم

دوشنبه بعدی آرزو غيبت کرد
هفته بعدش که اومد از پسرا جزوء ميخواست منم چون خطم بدک نيست و تميز مينويسم جزومو از محمد
که قبلا بهش داده بودم گرفتم
محمد: ميخوای چيکار اينو
من: ميخوام بخونم امتحان ميانترم نزديکه
محمد:هه هه با نمک تو که پاس کردی
من:به توچه بده بهت ميدمش
آرزو اين جزومه فک کنم خوانا باشه وقتی جزومو نگاه کرد: واو چه قشنگ نوشتی جزوء خودته؟!
من : آره
ارزو: دروغ نگو اين جزوء دختراس
من:يعنی چی!
ارزو:هيچی ،مرسی هفته بعد بهت بدم مشکلی نداره

من:نه مشکلی نيس.خيلی راحت تر از اون چيزی بود که فکر ميکردم اصلا احتياج نبود به اون موضوع
اشاره کنم
هفته بعد......
آرزو:آرش!آرش با تو ام
من:جان!بله؟چيزی گفتی ببخشيد حواسم نبود
آرزو:بيا بگير ممنون از جزوت
من:خواش ميکنم
آرزو:کاری نداری؟پس فعلا(شروع کرد تند تند راه رفتن)
من: آرزو....(برگشت بهم نگاه کرد،به خودم ميگفتم سر صحبت رو باز کن ديگه ارش)آرزو تا بعد . يه
لبخند بهم زد و رفت
سر کلاس
قبل از اينکه استاد بياد ديدم داره با همکلاسياش حرف اکيپی بيرون رفتن و ميزنه يه اشاره به محمد کردم
اونم باسر تاييد کرد

من: هيجا مثه تنگه واشی نميشه باهمين جمله يکی دوتا از دختراشون که رفته بودن شروع کردن به تاييد
کردن و کم کم همه قبول کردن که اخر هفته که يه تعطيلی هم چسبيده بود بهش برن تنگ،من و محمد هم
طبيعی رفتار کرديم که دوست ارزو گفت شما هم مياييد من يکم من من کردم گفتم ايشالله سری بعدی
محمد: ارش بزار کوه رو هفته بعد با بچه ها ميريم اين هفته با بچه ها ميريم تنگه
من: به محمد نگاه کردم و خواستم يه حرفی بزنم
استاد اومد سر کلاس

تعداد بازدید از این مطلب: 31
موضوعات مرتبط: داستان ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

بهار در تاریخ : 1394/3/7 - - گفته است :
عالی بوددد مخصوصا چون دانشجویی بودشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلکشکلک

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


عضو شوید


نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود