close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه ، داستان عاشقانه، فرهنگ دانشجویی ، بخش 5: تنگه واشی
نویسنده : مهرداد
تاریخ : یکشنبه 10 خرداد 1394
نظرات

فصل ۵ :تنگه واشی

 

بعد از کلاس دوست ارزو، هانيه اومد گفت بچه ها شما شمارتونو بديد که هماهنگ کنيم
من : شمارمونو ارزو داره که وسط حرفم
محمد:بزن تو گوشی.......... ٠٩
هيچکدوم به حرفم گوش ندادن
۴شنبه محمد خبر داد روز بعد ۶صبح بايد ميدون صنعت باشيم .....


۵شنبه

صدقه سری محمد ساعت ۶:٣٠ رسيدم محمد شروع کرد بامزه بازی همه تقصيرا رو انداخت گردن من
من: چپ چپ نگاش کردم
محمد: ارش شوخی بود جنبه داشته باش
من:اخه بدرد نخور اگه من خودمو نميکشتم بيدارت کنم که تو هنوز خواب بودی!
بچه بيايد دير ديگه
اموديم محمد سريع اينو گفت و پريد تو ماشين
صندلی من و محمد که آخرين نفر بوديم سوار ماشين شديم به سمت بچه ها بود برای همين من کمی
معذب بودم ولی محمد داشت تو ابرا سير ميکرد يه نگاه به من کرد گفت : عجب دخترای خوشگلی نه
آرش ، ای بابا باز که هاپوشدی ؟! الان ديگه چته اين همه دختر انگار افتادی تو رانی هلو
تقريبا نصف راه رو تو فکر بودم نصف راه رو داشتم به کارای محمد ميخنديدم ، يکی نبود بگه تو که
دوس دختر داری اين همه مدت هم که باهم هستيد آخه اين کارا چيه
برای اينکه سارا بهش زنگ نزنه گوشيش رو از دسترس خارج کرده بود
ليدر تور وقتی از تهران خارج شديم يه آهنگ شاد گذاشت محمد سريع پريد وسط شروع کرد به رقصيدن
خداييش خوب هم ميرقصيد رفت سمت يکی از دخترا دستش رو گرفت بلندش کرد تا باهم برقصند
آرزو هم داشت دست ميزد و با پسری که کنارش بود ميگفتند ميخنديدند
يه چند دقيقه ای که رقصيدند محمد اومد کنارم : چطوری هاپو عصبانی
من : محمد چرت و پرت نگو
محمد : خره اين همه دختر پاشو دسته يکيشونو بگير باهاش برقص
من : تو که ميدونی من رقص بلد نيستم

محمد : خره کی نگاه ميکنه تو رقص بلد نيستی پاشو دستشو بگير اون ميرقصه تو هم باهاش يکم اين ور
اونور کن اين ماشينم خودش تکون ميخوره
اوخخخخ حواسم نبود نامحرمن خدا جيزت ميکنه
من : ببند دهنتو گير عجب آدم خری افتاديما
بدرک بشين اينجا تا يه دختر بياد خواستگاريت شايد هم نياد بترشی محمد گفت و رفت وسط
اين سری جای يه دختره که وسط داشت ميرقصيد نشست دختره هم اومد کنار من نشت چون جا نداشت
سلام من نازنينم دستشو دراز کرد سمتم تا باهام دست بده
من : دستم را رو سينم گذاشتم با موئدبانه معذرت خواهی کردم گفتم خوشبختم آرشم
دختره يه جوری نگاهم کرد يه چند دقيقه بعد به هوای رقص بلند شد و آخرم جاشو عوض کرد
محمد دوباره اومد کنارم : ای اُمل اين چه حرکتی بود
من داشتم به آرزو نگاه ميکردم که برا خودش خوشحال به پسرا و دخترا خوش بودن
اون روز با کلی عکس يادگار و خستگی و .... ضد حال به من گذشت
فايده اش برا محمد بود که يه چند تا شماره گرفته بود

تعداد بازدید از این مطلب: 35
موضوعات مرتبط: داستان ,
|
امتیاز مطلب : 5
|
تعداد امتیازدهندگان : 5
|
مجموع امتیاز : 5


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

کبوتر در تاریخ : 1394/3/31 - - گفته است :
سلامممممممممممممممممم
داداش منم لینکت کردم .........
موفق باشی ........
مطالبت رو زیاد کن ..........
سه تومن هم به حسابت اضافه شد خخخخخخخ
بچه تبریز - 23 ساله - مدرک فوق دیپلم
پاسخ : مرسی، حتماَ

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


عضو شوید


نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود