close
تبلیغات در اینترنت
داستان کوتاه ، داستان عاشقانه، فرهنگ دانشجویی ، بخش 6: شک
نویسنده : مهرداد
تاریخ : یکشنبه 10 خرداد 1394
نظرات

فصل ۶ : شک

نزديکه ۴ ماه با آرزو آشنا شد م علاوه بر سليقم ، به خوب بودنم ، به اينکه رفتارم درسته و خلاصه به
همه چيم شک کردم
فکر کنم محمد راست ميگفت به قولی رفتارم براشون اُملانس
آرزو شبيه اون چيزی نبود که فکرشو ميکردم بيشتر از اينکه با دخترا باشه با پسرا بود
ارزو ازاون دست از دخترايی که به پسرا به عنوان نبردبان استفاده ميکنه و اگه پسری ازش خوشش بياد
به عنوان سرگرمی سرکارش ميزاره
ديگه حال و حوصله سابق رو نداشتم يه دو جلسه ای هم سر کلاس نرفتم
يه روز تو دانشگاه آرزو بودم آرزو رو ديدم
سلام ارزو خوبی؟
آرزو : سلام چطوری آرش چه خبر؟چرا ديگه سر مدار نميای
من: من ترم قبل پاس کردم
آرزو: تو که ميومدی؟
من:همينجوری بخاطره...ام... محمد بود می اومدم
آرزو :آرش ناراحت به نظر ميای ،چيزی شده؟
من:نه ،يکم ذهنم درگير،چيزی نيست
آرزو: اوه اين پسره ،بيا بيريم تا منو نديده
من:چطور مگه،چی شده؟
آرزو:بيا بريم برات تعريف ميکنم
بعد از اينکه رفتيم يه گوشه که پسره مارو نبينه
من:خب حالا بگو
آرزو :هيچی اين پسره يه چند وقتيه دنبالم مياد ميگه برنامه بيرون هست تو بيا منم گفتم نامزد دارم
نميزاره تنها بيام گفته عيب نداره با نامزدت بيا حالا دارم ميپيچونمش

تعداد بازدید از این مطلب: 21
موضوعات مرتبط: داستان ,
|
امتیاز مطلب : 4
|
تعداد امتیازدهندگان : 4
|
مجموع امتیاز : 4


مطالب مرتبط با این پست
می توانید دیدگاه خود را بنویسید

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی


عضو شوید


نام کاربری :
رمز عبور :

فراموشی رمز عبور؟

عضویت سریع

نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود